دریچه چشمانم را بر روی هر چه دوست می دارم
لحظه لحظه می بندم
تا شاید آینده ام را در آن آسمان سپید نظاره کنم
اما ناگهان؛
پلکهای بسته ام با مرواریدهای سپید گشوده می شود
و
رویاهای سپیدم را ویران می کند

دریچه چشمانم را بر روی هر چه دوست می دارم
لحظه لحظه می بندم
تا شاید آینده ام را در آن آسمان سپید نظاره کنم
اما ناگهان؛
پلکهای بسته ام با مرواریدهای سپید گشوده می شود
و
رویاهای سپیدم را ویران می کند

عشق شاید
یک دلخوشی است
که من ، برای دلم ساخته ام
عشق شاید خاکستر گداخته ایست
که من عمری در آن گداخته ام ...
عشق هر چه هست
بودنش یک باید است
عشق آخرین راه فرارم از
عروسک بودن است ...

آنگاه كه كسي در انديشه توست،
گفتن آسانتر است،
شنيدن آسانتر است، بازي كردن آسانتر است،
كار كردن آسانتر است،
آنگاه كه كسي در انديشه توست،
خنديدن آسانتر است.(شوتز)

تصور کن اگه حتا تصور کردنش سخته
جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخته خوشبخته
جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست
جواب همصداییها پلیس ضدشورش نیست
نه بمبهستهای داره نه بمبافکن نه خمپاره
دیگه هیچ بچهای پاشو روی مین جا نمیزاره
همه آزاده آزادن، همه بیدرده بیدردن
تو روزنامه نمیخونی نهنگا خودکشی کردن
جهانی رو تصور کن بدون نفرت و باروت
بدون ظلم خودکامه بدون وحشت و تابوت
جهانی رو تصور کن پر از لبخند و آزادی
لبالب از گل و بوسه، پر از تکرار آبادی
تصور کن اگه حتا تصور کردنش جرمه
اگه با بردن اسمش گلو پر میشه از سرمه
تصور کن جهانی رو که توش زندان یه افسانهست
تمام جنگای دنیا شدن مشمول آتشبس!
کسی آقای عالم نیست، برابر باهمن مردم
دیگه سهم هر انسانه تن هر دونهی گندم
بدون مرز و محدوده وطن یعنی همه دنیا
تصور کن تو میتونی بشی تعبیر این رویا

شاید باور نکینید ولی این شعر باعث شد من یه وبلاگ بسازم یعنی می خوام یگم چقدر واسم مهمه و چقدر این شعر رو دوست دارم و تقدیم می کنم به هم کسایی که موندن و نرفتن
و بعد از رفتنت٬
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی٬
تو را با لهجه گل های نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس٬
تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی موج تمنای دلم گفتی
دلم حیرون و سرگردون چشمهاییست رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت٬
حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید باز کردم
نمی دانم چرا رفتی.. نمی دانم چرا؟...
شاید خطا کردم و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی٬
نمی دانم کجا؟ تا کی؟برای چه؟
ولی رفتی.....
و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت٬
تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد٬
من بی تو هزاران بار هر لحظه خواهم مرد...
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زیبای توام٬
برگرد... ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان وهم و پرسش و تردید٬
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگودر راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید٬
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است٬در اوج پائیزی ترین ویرانی یک دل٬
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر نمی دانم چرا٬
شاید به رسم و عادت پروانگیمان٬
باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.
